به مناسبت هفته كتاب و كتابخوانی ویژه برنامه ای همراه با معرفی كتاب  در مدرسه هاجر برگزار گردید كه به شرح ذیل می باشد:
 
1- قصه گویی  توسط خانم رحیمی نیكو
2- شعرخوانی توسط یكی از دانش آموزان
3- معرفی كلاس داستان نویسی و قصه خوانی توسط خانم یحیی پور 
4- معرفی كتاب توسط اعضای كتابخانه (رمان هستی و رمان دختری با روبان سفید) - معرفی كتاب توسط خانم رحیمی نیكو ( رمان پیشگو)
5- اجرای مسابقه و اهدای جایزه به برندگان
6- معرفی كتابخانه و فعالیتهای فرهنگی آن
7- ا

ادامه مطلب  

 

من اگه کیک میپزم و کار میکنم شاید میتونم بگم ۴۰ درصد ش
برای پول و رفع نیازهامه وباقیش هدفداره. من هدفدار کار میکنم 
که اینکه بتونم با طعم خاص کیک هام تو دل مردم جاباز کنم
وقتی که مشتری بعد خوردن کیکش میاد تو پیج شخصیش و درباره
طعم کیکم و حس خوبی که بهش منتقل شده و
لذت برده به دیگران هم تاکید میکنه که حتما امتحان کنن حالم عجیب
غریب خوب میشه. درسته که الان تعدادشون کمه
اما من هدف دارم یروز خیلی خیلی معروف ترمیشم. 
کیف میکنم :)
یجورایی ام باهمه لج ک

ادامه مطلب  

معرفی پرفروش ترین کتاب های روز  

اینجا نرسیده به پل»، اولین رمان آناهیتا یارمحمدی است که نویسنده در آن کوشیده تا بخشی از زندگی دختران دهه 60 را نشان دهد./ «یوحنا، پاپ مونث»، رمانی تاریخی نوشته دوناکراس است که در آن، داستان یکی از فوق‌العاده‌ترین و بااراده‌ترین زنان قرون وسطای جهان غرب یوهانا اینگل‌هایم در قالب رمانی تاریخی و هیجان‌انگیز تصویر شده است...

 
 

ادامه مطلب  

از یادت ببره!  

گفتم : آدم وقتی عاشق کسی میشهلابد بودنِ با اون کس، کسی رو توو گذشته یادش میاره،جای خالیشو براش پُر میکنه.گفت : نه برادر، عشق حقیقی زمانی اتفاق میفتهکه بودن با کسیبودن با تمام آدمای دیگه رو از یادت ببره!
بابک زمانیرمان : بعد از ابر

ادامه مطلب  

نقد کوتاه کتاب Harry Potter and the Cursed Child  

نقد کوتاه کتاب
Harry Potter and the Cursed Child
هری پاتر و فرزند طلسم شده
by John Tiffany (Adaptation), Jack Thorne (Adaptation), J.K. Rowling
ترجمه خانم ویدا اسلامیه
 
اولین نمایشنامه ای بود که خواندم . به عقیده من اگه نویسنده ای باشه که بتونه نسخه ای کاملتر از داستان هری پاتر بنویسه و تمام ناگفته های داستان رو بنویسه و ایده ها و زیبایی های این داستان رو به کمال برسونه ، اون شخص باز هم خانم رولینگ خواهد بود . در این داستان به بخشی از هری پاتر اشاره می شود که در کتاب های سری قبل به طوری

ادامه مطلب  

 

همینقدر تلخ و سرد و زهرماریم کنار هم... چه اصراری داریم به باهم بودن...به تحمل هم...
+ دیشب یه شب خوب ِ بد بود. داشتم می مردم. ادعا داشت درکم میکنه، اما نه میکرد... داشت مزخرف تحویلم میداد، مث همه ی وقتایی که درکش نمیکنم و مزخرف تحویلش میدم....من نفس کم آورده بودم، قلبم درد گرفته بود، اون داشت عکس پروفایلشو عوض میکرد... نیمه های شب گفت ی چیزی بگم؟ گفتم، بگو... یادش رفت و خوابید و خوابیدم... همین قدر مزخرف .

ادامه مطلب  

شب اگرلب داشت...  

شب اگرلب داشت شایدشکوه ازدلدارداشت
شب همیشه دردل خودعاشقی بیمارداشت
گونه های پنجره خیس ازسکوت تلخ اوست
غافل ازاینکه سکوتش یک بغل گفتار داشت
شب میان بازوانش غنچه ای پرپرشده ست
لب اگر که بازمیکرد او هزار اطوار داشت
من نگاه باد را ازچشم شب دزدیده ام
مجرمم گرچه نگاهش صدوجب زنگارداشت
من پشیمانم از این ناباوری های جنون
من که میمردم برایش گر به پایش خارداشت
چشم او آوازخوان پلک پرخواب من است
حال کم دارم نگاهش راچه سود اقرار داشت
حال تاوان عطش را م

ادامه مطلب  

امام خامنه ای - رهبر معظم انقلاب اسلامی  

امام خامنه ای
ایشان عناوین متعددی دارند که عبارتند از:رهبر انقلاب اسلامی، مقام معظم رهبری و ولی امر مسلمین جهان. ایشان دومین ولی فقیه جمهوری اسلامی می باشند.
آنچه  حضرت امام خامنه‌ای را از اکثر رهبران و حاکمان تاریخ معاصر ایران متمایز کرده‌است، نگاه منطقیآن حضرت به سیاست است.
مجاهدت ایشان بر همگان آشکار است به طوری که امام 6 بار در زمان رژیم طاغوت توسط رژیم منحوس پهلوی دستگیر شدند.
  سید علی خامنه ای در زندان در زمان حکومت طاغوت(پهلوی)
شخصی

ادامه مطلب  

دانه ى ششم  

بـِنمى دانم چه طور ! اما از خیلى چیز هاى حداقل به ظاهر مهم ، به راحتى در زندگیم گذشته ام ؛ نمونه اش همین رشته و دانشگاه ...همان موقع انتخاب رشته از دانشگاه شریف گذشتم براى رشته ى مكانیك ! اما به نظرم مكانیك ارزشش را داشت . وقتى نتایج آمد به خاطر مامان و بابا از مكانیك تهران گذشتم ! و قطعا ماندنِ پیشِ خانواده ارزشش را داشت . چند ترم بعد هم - البته با كمى تردید - از مكانیك شیراز گذشتم ولى حالا فكر مى كنم راهى كه درونش قدم گذاشتم ارزشش را داشت .
داشتم كم

ادامه مطلب  

فصل سرما...  

روز پنج شنبه انرژی مضاعفی داشتم و کارهای خونه رو سریع انجام دادم... بعدش همسری از نشریه اومد و ناهار خوردیم. فرصتی پیدا شد که کتاب بخونم...
بعضی وقتها این کتابهای رمان مثل فیلم های هندی تمام آرزوهای آدم رو جامه عمل می پوشونن... لااقل اگه طرف تو زندگی واقعی نمی تونه به آرزوهاش برسه با خوندن این سطرها تا حدودی خودش رو جای قهرمان داستان می ذاره و کیفور میشه...
عصرش به اتفاق همسری رفتیم جاده سلامتی و پیاده روی کردیم. هوا ملس بود ولی من یه بافت پاییزه پ

ادامه مطلب  

 

زمان را باید نگه داشت
برای لحظه ای که لبریز توست
و من هنوز تمامش را ننوشیده ام .
زمان را باید نگه داشت
برای مکث در شیدایی نگاهت
و آشوب پرهیاهوی آغوشت
تا شعر چشم تورا تمام کنم
زمان راباید نگه داشت
وروبروی تو نشست و بی هراس از گذر ثانیه ها
چشم به چشمهایت دوخت
تورا سیر تماشا کرد
و بیم نداشتنت را نداشت
زمان راباید نگه داشت
و ذوب در بودنت شد
آنقدر شفاف ، آنقدر زلال
که گویی درهم آمیختگی ازلی و ابدی ست
و هیچ مرزی قادر به جدایی اش نیست
زمان را باید نگه د

ادامه مطلب  

 

_شما مرتکب قتل عمد شدید، چه دفاعی دارید؟
+نه آقای قاضی قتل عمد نبوده!
_اما دوربین اون کافه کاملا نشون میده که به طرف اون آقا و خانوم حمله کردید و با ضربه ی چاقو دخلشونو آواردید!
+نه آقای قاضی به همین سادگی هم نبوده، من فقط از خودم دفاع کردم!داشت با اون یارو، اونم جلوی اون کافه دل میداد قلوه میگرفت. همش به جهنم...بارونم میومد آقای قاضی... میفهمی؟!داشت موهای بارون خوردشو بو میکرد.بعد شما میگی قتل عمد؟!
#علی_سلطانی

ادامه مطلب  

خاطره حافظی  

امروز رفتم کلاس فیزیک بیرون ماسسه بودیم حافظی اومد داشت میرفت تو دفتر 
پاش گرفت داشت می خورد زمین منو رفیامم پتی زدیم زیر خنده رفیقم گفت خخخ کاش می خورد زمین...
فک کردیم نشنیده...
اقا رفتیم سر کلاسش تا مارو دید گفت چشم سفیدا من بخورم زمین ها با سیری نفرین (به شوخی)
تبرکمون کرد..
منو رفیقم حالا جای خجالت از خنده زمینو گاز می گرفتیم یعنی قیافش وقت حرص خوردن عالیههههه
بعد کلاسم با دایی رفتیم بستنی دوتایی برای من اب هویج بستنی خرید اخ چه خوشمزه بود و

ادامه مطلب  

گلابی  

سر کلاس ترسیم فنی نشسته بودم و آقاهه قشنگ داشت داد میزد دختر بغلیم برگشت دندونای زرد و لثه ی بیرون زده داشت لبخند عصبی زد و گفت آروم تر نفس بکش! یه بار دیگه سر یه کلاس دیگه که داشت میترکید از آدم و من به زور خودمو جا داده بودم اون جلو ها زد به شونم و با داد گفت درست بشین میری اونور من نمیبینم میای اینور من نمیبینم! منم گفتم خب چیکار کنم الان دقیقا که ببینی؟ و دهان را بست.
خب من ناراحت شدم که صدای نفس کشیدنم انقدر آزار دهندس برا یکی و اون لحظه نمیدو

ادامه مطلب  

معرفی کتاب شازده کوچولو  

شاهزاده کوچک گفت:اهلی کردن یعنی چه؟
روباه پاسخ داد:اهلی کردن چیز بسیار فراموش شده ای است.یعنی علاقه ایجاد کردن...
شاهزاده کوچک گفت:علاقه ایجاد کردن؟
روباه پاسخ داد:...اگر تو مرا اهلی کنی هردو به هم نیازمند خواهیم شد.تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تودر دنیا یگانه خواهم بود...اگر تو مرا اهلی کنی زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد.من با صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت.....
*و اینگونه شد که شاهزاده کوچک در سی

ادامه مطلب  

مدافع حرم،امیر لطفی  

روه جهاد و مقاومت مشرق - لب‌های امیر همیشه می‌خندید. از همان بچگی همین‌طور بود. گاهی که به رفتارش دقیق می‌شدم، متوجه می‌شدم چقدر با خواهر و برادرهایش فرق دارد. مهربانی و عاطفه امیر، طور خاصی بود. محبتش آن‌قدر خالصانه و بی‌دریغ بود که دل آدم را قرص می‌کرد. مودب بود. هیچ‌وقت نشد پرخاش کند. احترامش به من و حاجی که دیگر جای خود داشت.
 
 
سیزده سالش بود که بدون این که به او بگوییم، خودش نماز خواندن را شروع کرد. یک روز آمد سراغم و گفت: مامان، می‌ش

ادامه مطلب  

دیدنی ها کم نیست  

نشسته بود روی نیمکت و به روبروش نگاه میکرد. بی حرکت. بی روح. بی تفاوت.یه تسبیح پلاستیکی ارزون هم دستش بود. ولی ظاهرا چیزی نمیگفت.دختر که اومد، دست پاچه بلندشد، بعد انقدر محکم بغلش کرد و بوسیدش کهفکر کردم سالهاست ندیده تش.انگار پیرمرد ذره ذره ی حیات رو از آغوش و صورت دختر می مکید!برخلاف چند لحظه پیش، حالا داشت با انرژی وصف ناپذیری برای دختر، بلند بلند حرف می زد.دختر هم نشسته بود و داشت پاهای پیرمرد رو چرب می کرد._ گوش می دی بابا!_ آره! گوشم به شماس

ادامه مطلب  

خلاصه همه چیز میشود پسرک بختیاری  

پسرک بختیاری رفتن را بلد باش...که اگر روزی روزگاری؛ آزرده خاطرت کردندخودت را روی کول بگیری و ببری یک گوشه ی دنیا؛ دلداری اش بدهی....تسکینش بدهی....بهش امید بدهی.....رفتن همیشه بد نیست...گاهی محفوظ ماندن ارزشها و باورهای دو نفری است که بینشان به ناممکن ترین ها شکسته شده.....گاهی باید نماند....پیش کسانی که تمامت را میشکنند و از دور نظاره گرت میشوند....باید دور شد ....پسرک بختیاری باید از باید هایشان...از حضور خدشه دارت بینشان فاصله گرفت...میشود رفت اما همیش

ادامه مطلب  

مرا ببخش  

 
چشم از کنار پنجره برداشت
دل در غبار خاطره پیچید
عشقی گرفت و هیچ نیاسود
قلبش شکست ویکسره گریید
 
*******
بغضش گرفت و هرچه غزل بود
با ناله های بند دلش دوخت
آوار شد چو غصه فروریخت
فریاد زد ز داغ جگر سوخت
 
*******
 
تنها میان بستر خاموش
انگار شب نخفته خبر داشت
در سایه های وحشت یک عمر
با گامهای خسته سفر داشت
 
******
 
دفتر زباغ خاطره بگذاشت
در کوچه های عشق نظر کرد
فریاد زد چو از نفس افتاد
بر عاشق شکسته خبر کرد
 
 
 
 

ادامه مطلب  

"این سرشوریده"  

دی شب به اندازه کافی وقت داشتم که یک بار دیگر ترا مرور کنم . و روایت او از تو را دوباره بخوانم . از جا به جای روایت ش می شد استنباط کرد ؛ علی رغم خشم مزمنی که دارد ، برای او ، هنوز بر رفیع ترین سطح سبک و رفتار زندگی قرار داری و هر تنابنده ای که به قصد قربت با او  وارد تعامل می شود را ، با تو می سنجد . آن قدر شب بود ، آن قدر سکوت و دل چنان یاری می کرد که می شد ترا از نو نوشت بی آن که نکته ای جا بیفتد یا از یاد رفته باشد . فوج فوج خاطره از اجزای زمان های سپری

ادامه مطلب  

 

اون موقع هایی هم که دانش اومز بود به همین وض بود...
چ بسا بدتر... :|
یهویی اومد میگه پاشو یه تحقیق 5-6 صفه ای برام بنویس...
باید ساعت دو ببرم...
دقیقا اون موقه ساعت 10 دقه به دو بود :|
الان خون تو دستم جریان نداره..
دقیقه نود که چ عرض کنم این تو وقت اضافه ب خودش میفته  :))
ولی خداییش دانش  اموز و دانشجو اینطوری باحالتره..
انقد بدم میاد از این پسر خرخونا :|
 این خودشیرینا...یکسره تحقیق بدستن...
جزوه ها کامل... رنگی پنگی... قبل امتحان هم همه کتابو میخونن...
امیر ک کن

ادامه مطلب  

گزارش فیزیکی مدرسه نور  

                                                       گزارش فیزیکی کاروزی مدرسه ی نور
                                                        نویسنده :صابر شفیعی کردشولی
در این قسمت از گزارش قصد دارم به طور دقیق و جزیی گزارش فیزکی مدرسه ی نور (اندیمشک)را تهیه کنیم .مدرسه ی نور یکی از مدارس سطح بالای شهرستان اندیمشک میباشد.که واقع در خیابان...........وکوچه ی..........وپلاک......قرار دارد وتعداد 360دانش آموز در ان در حال تحصیل است. روز یکشنبه عصر با تعدادی از دانشجو معلمان

ادامه مطلب  

دریاچه ی آنجیکنی  

ین دریاچه تاکنون جان بسیاری از افراد را گرفته است. حتی دریاچه‌ی آنجیکنی یک روستا با تمام اهالیش را یکجا بلعیده است! همه چیز در نوامبر 1930 میلادی اتفاق افتاد، زمانی که ماهیگیری به نام جرج لابل تصمیم گرفت برای پهلو گرفتن قایق خود، از بندر روستای نوئیت استفاده کند. او با این نواحی آشنایی کامل داشت اما در کمال تعجب اثری از 30 تا 2000 ساکن این روستا (بسته به اینکه کدام یک از منابع را در زمینه‌ی جمعیت این روستا معتبر بدانید) نیافت. همه چیز از جمله غذاه

ادامه مطلب  

 

همیشه میگفت دوستت دارم ٬منهم گذرا میگفتم منم همینطور عزیزم....از همان حرفهایی ک مردها از زنها میشنوند و قدرش را نمیدانند .همیشه شیطنت داشت...ابراز علاقه اش هم ک نگو...آنقدر قربان صدقه ام میرفت که گاهی با خودم میگفتم مگر من چه دارم ک همسرم انقدر به من علاقه مند است ؟یکشب کلافه بود ، یادلش میخواست حرف بزند، میدانید همیشه به قدری کار داشتم که وقت نمیشد با او مفصل صحبت کنم ، من برای فرار از حرف گفتم میبینی که وقت ندارم،من هر کاری میکنم برای آسایش و ر

ادامه مطلب  

گزارش عاطفی کارورزی  

گزارش عاطفی یاتوصیف روابط بین پرسنل مدرسه الف.روابط متقابل مدیر با معلمان: احترام متقابل بین هم رو به خوبی رعایت می کردند بطوری که در هر جای مدرسه با هم برخورد داشتند به هم سلام میکردند مسائل و موارد قابل بررسی به خوبی بیان میشد و روابط به صورت رسمی وفقط مربوط به داخل مدرسه میشد معلمان خیلی راحت مسائل ومشکلات خود را در میان می گذاشتند.ب) مدیر با سایر کار کنان : به خوبی برخورد می کردند مثلا وقتی مدیر درخواستی داشت با احترام از شخص مورد نظر درخو

ادامه مطلب  

 

بزار حالم مثل ِ حال ِ دیشبم باشه که داشت از تو و قدرت تو میگفت و من آروم آروم گریه میکردم ...
بزار دوتامون برات بمونیم ...
بزار من بشم اون آدم گنده ِ که به هرچی بگم باش بشه...فقط واسه اینکه تو لایقم دونستی
بزار هیچ شکی تو دلم نمونه(شک ِ دینی و از این شک ها نه شک از نوع این یارو!:/!! :)
کمک کن همیشه کمکم کن....
این ها حرفای دلم بود ولی تو خودت باب ِ دل خودت کمکم کن ای خدا!!!

ادامه مطلب  

گفتی خدا حافظ ،گفتم دوستت دارم  

روز آخر از ایستگاه کنار دانشگاه سوار اتوبوس شدم. اتوبوس شلوغ بود و من روی پله درب خروجی ایستادم. غروب بود. اتوبوس توی ترافیک سنگین به آرامی حرکت می‌کرد. تو از درب دانشگاه بیرون آمدی و من سرم را چسباندم به شیشه. تو آرام راه می‌رفتی و می‌خواستی تا خانه‌تان پیاده‌روی کنی. نتوانستم بیایم پیش پسرها و با آنهاخداحافظی کنم. چون تو آنجا بودی. هر چقدر تلاش کردم نتوانستم خودم را راضی کنم که به تو بگویم خداحافظ.رادیوی اتوبوس J'y suis alle را پخش می‌کرد. اشکم

ادامه مطلب  

 

جمعه رفتیم تهران مهمونی امروز برگشتیم البته ناهار امروز بیشتر جنبه مهمونی داشت برگشتنی قمم رفتیم زیارت از اینکه یهویی طلبید رفتیم حال کردم
 
اما زن بابام بد جور رو‌اعصابه پارزیت میندازه...بابام همش با اون‌میخنده با ما اخم و غیظ دعوا....خدایا تو شاهدی خودت جوابشو بده پدرمه آنا اصلا از همه دنیا برام غریبه تره

ادامه مطلب  

زنگ تفریح  

 
 
گریه کنید ، گریه کنید ای خاطرات گذشته. ای خاطرات دوران از یاد رفته ی جوانی، ای اشک های پنهانی، گریه کنید عشق من رفت... عشق من مرد...
 
نمیتوانم!  باور کنید ، هیچ نمیتوانم او را ، خودش را نه ! همه ی آنچه او در پریشانی نگاه پریشانش برای من و بالاتر از من ! برای قلب دیوانه پرست من داشت ، فراموش کنم...

ادامه مطلب  

گل،لیوان  

تلوزیون داشت خواهران غریب را نشان می داد.نمی دانم چرا یک دفعه دلم هوای هفت سالگی ام را کرد.یاد اول دبستان را.نه به خاطر اینکه روزهای خوبی داشتم ام.نه! که همه ی دوازده سال تحصیلم تا دیپلم مزخرف و آشغال بود.اما دلم حس آن روزها را خواست.حس بچگی.حس معصوم بودن.حس درس لـ غیر از آخر،ل آخر درس گل و لیوان که خانم رضایی به عنوان آخرین درس،چند روز مانده به سال نو تدریس کرد.یاد سحر که همان روز سرخیابانشان با تاکسی نارنجی تصادف کرد و جابجا فوت کرد.بااینکه صو

ادامه مطلب  

تکیه کن  

تکیه کن بر شانه های ترد من آرام
تا سرود صبح سرشار نفس باشد
تا نروید خستگی در ذهن نیلوفر
تا برای آشتی یک بوسه بس باشد
می شناسم من تو را اسم شبت دریاست
با صدایت عطر شبنم های شفاف است
خوب میدانم که وقتی برف می بارد
آسمان قصه هایت باز هم صاف است
خوب میدانم که میدانی کدامین ابر
گونه های تشنه یک دشت را بوسید
خوب میدانم که میدانی کدامین شعر
در کتاب کهنه پندارها پوسید
با تو هستم ای بلوغ ممتد باران
چشمهایت گویی از اقلیم باورهاست
رنگ اعجاز عطش بار نگاه خ

ادامه مطلب  

137.  

- بی محابا می باره.
آسمون کل دیشب رو بارید، همینطور همه ی امروز صبح. با اطمینان میگم، چون هنوز سرماش از تنم بیرون نیومده. می دونی قشنگ ترین بخشش چی بود؟ هیچکدوممون پیشنهاد لغو برنامه رو ندادیم. از کوه کشیدیم بالا و یه جا برای نشستن پیدا کردیم و یه صبحونه ی خوب خوردیم. برای خودم هم عجیب بود که هیچکدوممون حرفی از بی خیال شدن نزدیم. سلفی نگرفتیم. از خیس شدن لباسامون غر نزدیم. نه من چیزی از مزه ی آش گفتم نه اون از املت و اصلا نفهمیدم ازش راضی بود یا نه

ادامه مطلب  

مراسم سوگواری شهادت حضرت امام رضا (ع) در قائم شهر برگزار شد  

مسئول امور بانوان اداره تبلیغات اسلامی شهرستان قائم شهر از برگزاری مراسم سوگواری شهادت حضرت امام رضا (ع) با حضور هیئات مذهبی بانوان حضرت ولی عصر(عج) در این شهرستان خبر داد .
به گزارش روابط عمومی اداره تبلیغات اسلامی شهرستان قائم شهر ، رقیه مرادی روز پنج شنبه 11 آذر ماه 95 با اعلام این خبر گفت : تمام عمر حضرت امام رضا (ع) ، چه آن زمان كه هنوز به مقام امامت نرسیده بود و چه پس از شهادت پدر بزرگوارش حضرت امام موسى كاظم (ع) ، مسئولیت امامت و رهبرى شیعیان

ادامه مطلب  

آنچه گذشت ...  

» این روزا از روی فرصت بیشتر ، یا اتفاقاتی که این روزا داره برای من می افته یا حال و هوای دل خودم و یا هرچیز دیگه ای که بشه راجبش بیان کرد ، منو به سمت وبلاگم کشوند. 
وبلاگ مثل دفترخاطراتم بود و چند پست آخرش رو که خوندم منو یاد گذشته و شور و حال اون ایام انداخت ...
» این پست ازدواج در روز روشن !  »» منو به سال 91 میبره ، زمانی که در مدرسه کار میکردم ، و این خانم  تو سال تحصیلی جدید وارد مدرسه ما شده بود  ،  دختر خوبی به نظر میرسید ، قد بلند و باریک ، و

ادامه مطلب  

خشونت علیه کودکان  

خشونت های خانگی علیه کودکان آثار روانی و جسمی مخربی در طول زندگی کودک خواهد داشت که در این مطلب به سه تا از مهمترین آثار روانی آن اشاره می کنیم
عدم اعتماد و اطمینان به دیگران
تصور کنید وقتی طفل به نزدیک‌ترین اعضای فامیل (پدر و مادر) نتواند اعتماد کند، چگونه می‌تواند به دیگران اطمینان و اعتماد کند؟ سوءاستفاده و خشونت معمولاً اساسی‌ترین شاخصه‌های رابطه میان دو نفر را آسیب می‌زند. دوران کودکی مهم‌ترین دوره در یادگرفتن لسان، برقراری ارتبا

ادامه مطلب  

...  

 
قرمز و زرد و نارنجی ، شاخه های لخت ، کوچه های خیس ، یه خُرده سوز سرد ، مچاله کردن دستا توی جیب . شاعرا هی شعر بسازن ، عاشقا هی شعر بخونن . اهل دلا تهِ کوچه های بن بست ساز بزنن . پس چی شد این پاییز؟ 
مامانم میگه قدیم ترا صداش از دو هفته قبل بلند میشد ؛ رنگاشو می پاشید رو زمین ، مثل نقل و نبات بود ؛ انگار خدا داشت شاباش میداد! 
دخترا پشت پنجره ، شونه میزدن به گیسوشون ؛ منتظرِ شاهزاده ی قصه . پدرا غرولند کنون هی میگفتن : آی بچه ! سرت پایین . روسریت پایین

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1